تبليغاتX
ای همیشه خوب


ای همیشه خوب

لحظه ها و احساس




مرا بسپار در یادت

به وقت بارش باران

نگاهت گر به آن بالاست و

در رقص دعا قلبت مثال بید می لرزد

دعایم کن که من محتاج محتاجم

نوشته شده در سه شنبه 1390/01/09ساعت 11:27 PM توسط amineh_d|

     

      تولد حضرت زهرا رو تبریک میگم و همینطور روز مادر رو به مادرای خوب دنیا

مامانی خوبم روزت مبارک خیلی دوست دارم ممنون به خاطر تمام زحمتهایی که واسم کشیدی هیچ کدوم رو نمیتونم جبران کنم .خیلی دوست دارم .

نوشته شده در شنبه 1391/02/23ساعت 2:15 PM توسط amineh_d| |

               

خوش به حالت کبوتر هرجا بخوای پر می کشی    تو هوای پاک ده نفس  رو  بهتر می کشی

نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/06ساعت 1:11 PM توسط amineh_d| |

      

                 بهار آمد ، بهار از ریشه ی تاک        شکوفه سر زد از تنهایی خاک       

                            سال نو رو به همه ی دوستای گلم تبریک میگم

نوشته شده در سه شنبه 1391/01/01ساعت 12:44 PM توسط amineh_d| |

اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه

گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه

گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم

گفت: من رفتني ام!

گفتم: يعني چي؟

گفت: دارم ميميرم

گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.

گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟

فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش

گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟


گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن

تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم

خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت

خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد

با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی

سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم

بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم

ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم

گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم

مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم

الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم

حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو قبول ميکنه؟

گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون
واسه خدا عزيزه

آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟

گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!

يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه
بيماريت چيه؟

گفت: بيمار نيستم!

گفتم: پس چي؟

گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن:نه
گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجي

مارفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟
باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد


برای آنان که یادشون رفته من رفتنی ام ...
حرص می زنند و دیگران را می آزارند ... دوستان من هم رفتنی ام مرا ببخشید
از صمیم قلب...

نوشته شده در جمعه 1390/10/23ساعت 8:8 PM توسط amineh_d| |

خدایا ای خدای من ای خدای خوبی ها بدجوری دلم گرفته قلبم داره ...

تو بگو چیکار کنم خسته ام خسته ام خسته ام...

آرومم کن فقط آرومم کن...

نوشته شده در دوشنبه 1390/10/05ساعت 10:20 PM توسط amineh_d|

 ماجرایی تامل برانگیز : میزان فاصله ی قلب آدم ها و تن صدا

 استادى از شاگردانش پرسید:
 چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟
 چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم  داد می‌کشند؟

 شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت:
 چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم
 استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با  وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟
 آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد  می‌زنیم؟
 شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى  نکرد.

 سرانجام او چنین توضیح داد:
 هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر  فاصله می‌گیرد.
 آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.
 هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها  باید صدایشان را  بلندتر کنند.
 سپس استاد پرسید:
 هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟
 آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟
 چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است.
 فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.
 استاد ادامه داد:
 هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟
 آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند  و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.
 سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه  می‌کنند.
 این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد
 اين همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست است که  خدا حرف نمی  زند اما همیشه  صدایش را در همه وجودت مي توانی حس کني.
 اينجا بین انسان و خدا هیچ فاصله ای نیست می توانی در اوج همه شلوغی  ها بدون اینکه  لب به سخن باز کنی با او حرف بزنی.
نوشته شده در جمعه 1390/09/18ساعت 10:56 PM توسط amineh_d| |

                    

نوشته شده در یکشنبه 1390/09/06ساعت 10:17 PM توسط amineh_d|

سلام دوستای گلم دلم خیلی واسه همتون تنگ شده بود.

چندتا کاریکلماتور خوشگل :

  • شب چشمم غروب میکند.
  • قلبم پرجمعیت ترین شهر دنیاست.
  • خنده لبخندم را بلعید.
  • اگر قطار بودم در روزهای بارانی از تونل خارج نمی شدم.
  • خنده گریه ام را در آغوش گرفت.
  • به الماس فکر کردم شیشه ی عمرم ترک برداشت.
  • صبح ها که خورشید از پشت کوه بالا می آید نفس نفس می زند.
  • در یک روز تابستانی خورشید به جوش آورده بود.
  • خط استوا از قلبم می گذرد.
  • سایه ام حوصله ندارد مرا دنبال کند.
  • سر خورشید همیشه گرم است .
نوشته شده در یکشنبه 1390/08/08ساعت 7:17 PM توسط amineh_d| |

         

         عاشقم ٬ ای ساقی میخانه راهی ده مرا

                                        سایه ی همت اگر داری٬ پناهی ده مرا

         کاسه ی صبرم شکست ای دستگیر بیدلان

                                         بهر تسکین غمم ٬ جانسوز آهی ده مرا
نوشته شده در دوشنبه 1390/07/11ساعت 3:30 PM توسط amineh_d| |

     

                 چو  دریای رحمت تلاطم  کند      گنه ٬ صاحب خویش را گم کند
نوشته شده در سه شنبه 1390/06/08ساعت 9:53 PM توسط amineh_d| |

  

نماز و روزه هاتون قبول.

ممنون از دوستای خوبم که تولدم رو بهم تبریک گفتن.

دیشب ساعت ۲:۳۰  به دنیا اومدم امسال مصادف شد با شب قدر ٬

 یه حس خاصی داشتم انگار واقعا دوباره متولد شدم

امیدوارم بتونم قدر همه ی لحظات زندگیم رو بدونم و بنده ی خوبی واسه خدا باشم .

خداجونم ممنونم ازت به خاطر همه چیز.

نوشته شده در سه شنبه 1390/06/01ساعت 0:5 AM توسط amineh_d| |



خوب خوب نازنین من

 نام تو مرا همیشه مست می کند

 بهتر از شراب 

 بهتر از تمام شعرهای ناب

 نام تو ٬ اگر چه بهترین سرود زندگی ست

 من تو را

                به خلوت خدایی خیال خود :

                                          "بهترین بهترین من" خطاب می کنم

                                                                             بهترین بهترین من .

نوشته شده در پنجشنبه 1390/05/06ساعت 10:27 PM توسط amineh_d|

امروز تولد یک سالگی وبلاگمه

وبلاگ عزیزم تولدت مبارک

 چند روزی میرم مسافرت زود زود میام.

کوچک باش و عاشق که عشق خود می داند آیین بزرگ کردنت را

نوشته شده در سه شنبه 1390/04/21ساعت 8:12 PM توسط amineh_d| |

راستی؛ هیچ وقت از خودت پرسیدی قیمت یه روز زندگی چنده؟
تموم روز رو کار می کنیم و آخرشم از زمین و زمان شاکی هستیم که از زندگی خیری ندیدیم!

شما رو به خدا تا حالا از خودتون پرسیدید:
قیمت یه روز بارونی چنده؟

یه بعدازظهر دلنشین آفتابی رو چند می خری؟
حاضری برای بو کردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه اسکناس درشت بدی؟
پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده؟

ولی اینم می دونی که اگه بخوای وقت بگذاری و حتی نصف روز هم بشینی به
گل های وحشی که کنار جاده در اومدن نگاه کنی بوته هاش ازت پول نمی گیرن!


چرا وقتی رعد و برق میاد تو زیر درخت فرار می کنی؟
می ترسی برقش بگیرتت؟
نه، اون می خواد ابهتش رو نشونت بده.
آخه بعضی وقت ها یادمون میره چرا بارون می یاد!


این جوری فقط می خواد بگه منم هستم
فراموش نکن که همین بارون که کلافت می کنه که اه چه بی موقع شروع شد، کاش چتر داشتم، بعضی وقتا دلت برای نیم ساعت قدم زدن زیر نم نم بارون لک می زنه.


هیچ وقت شده بگی دستت درد نکنه؟
شده از خودت بپرسی چرا تمام وجودشونو روی سر ما گریه می کنن؟

اونقدر که دیگه برای خودشون چیزی نمی مونه و نابود میشن؟
ابرا رو می گم
هیچ وقت از ابرا تشکر کردی؟
هیچ وقت شده از خودت بپرسی که چرا ذره ذره وجودشو انرژی می کنه
و به موجودات زمین می بخشه؟!

ماهانه می گیره یا قراردادی کار می کنه؟


برای ساختن یه رنگین کمون قشنگ چقدر انرژی لازمه؟
چرا نیلوفر صبح باز میشه و ظهر بسته می شه؟
بابت این کارش چقدر حقوق می گیره؟
چرا فیش پول بارون ماهانه برای ما نمی یاد؟
چرا آبونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمی کنیم؟


تا حالا شده به خاطر این که زیر یه درخت بشینی و به آواز بلبل گوش کنی پول بدی؟
قشنگ ترین سمفونی طبیعت رو می تونی یه شب مهتابی کنار رودخونه گوش کنی.

قیمت بلیتش هم دل تومنه!


خودتو به آب و آتیش می زنی که حتی تابلوی گل آفتابگردون رو بخری و بچسبونی به دیوار اتاقت
ولی اگه به خودت یک کم زحمت بدی می تونی قشنگ ترین تابلوی گل آفتابگردون رو توی طبیعت ببینی. گل های آفتابگردونی که اگه بارون بخورن نه تنها رنگشون پاک نمی شه، بلکه پررنگ تر هم میشن

لازم نیست روی این تابلو کاور بکشی، چون غبار روی اونو، شبنم صبح پاک می کنه و می بره.


تو که قیمت همه چیز و با پول می سنجی تا حالا شده از خدا بپرسی :
قیمت یه دست سالم چنده؟
یه چشم بی عیب چقدر می ارزه؟
چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟!
قیمت یه سلامتی فابریک چقدره؟


خیلی خنده داره نه؟
و خیلی سوال ها مثل این که شاید به ذهن هیچ کدوممون نرسه ...

اون وقت تو موجود خاکی اگه یه روز یکی از این دارایی هایی رو که داری ازت بگیرن
زمین و زمان رو به فحش و بد و بیراه می گیری؟
چی خیال کردی؟

پشت قبالت که ننوشتن. نه عزیز خیال کردی!


اینا همه لطفه، همه نعمته که جنابعالی به حساب حق و حقوق خودت می ذاری
تا اونجا که اگه صاحبش بخواد می تونه همه رو آنی ازت پس بگیره.
آ خدا رو می گم ...
همون اوستاکریمی که رحمتش رو بروی هیچ بنده ای نمی بنده
پروردگاری که هر چی داریم از ید قدرت اوست ...


اینو بدون اگه یه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده؟
قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده؟
چقدر باید بابت مکالمه روزانه مون با خدا پول بدیم؟

یا اینکه چقدر بدیم تا نفسمون رو، بی منت با طراوت طبیعت زیباش تازه کنیم
اون وقت می فهمی که چرا داری تو این دنیا وول می خوری!


قدر خودت رو بدون و لطف دوستان و اطرافیانت رو هم دست کم نگیر
به زندگیت ایمان داشته باش تا بشه تموم قشنگی های دنیا مال تـــو

نوشته شده در سه شنبه 1390/03/31ساعت 12:55 PM توسط amineh_d| |

             

تولد حضرت علی (ع) رو به همه دوستای خوبم تبریک میگم.

بابایی جونم روزت مبارک.

نوشته شده در پنجشنبه 1390/03/26ساعت 7:56 PM توسط amineh_d| |

امشب لیلة الرغائب ، شب آرزوهاست .

یه شب خاص که هر دعایی بکنی و هر آرزویی داشته باشی برآورده می شه .

من امشب اصلا حال خوشی نداشتم به دلایلی . نشستم با خدای خودم حرف زدم ،

درد دل کردم یه خرده آروم شدم .

می خوام خدا رو به عزیزترین بنده هاش قسم بدم که آرزوی همه رو برآورده کنه

مخصوصا جوونارو .

خدایا آرزوهامون رو زود برآورده کن . آمین .

نوشته شده در جمعه 1390/03/20ساعت 3:14 AM توسط amineh_d| |

اگه یه روز از خواب پاشی و ببینی تموم زندگیت یه فیلم بوده ٬

اسم فیلمو چی میذاری؟
نوشته شده در سه شنبه 1390/02/27ساعت 11:6 AM توسط amineh_d| |

هنگامی که هر سلول بدن تو بخندد ، هر بافت وجودت از شادی بلرزد ٬ به آرامشی عظیم دست می یابی .

بگذار خنده ات خنده ای از ته دل باشد . چنین خنده ای پدیده ای نادر است !

کسی می تواند بخندد ، که طنز آمیزی و تمامی بازی زندگی را می بیند .

کوتاه ترین راه برای گفتن دوستت دارم لبخند است !

شادی اگر تقسیم شود ، دو برابر می شود !

همیشه با دیگران بخندیم و هرگز به دیگران نخندیم !

یادت باشه ! انسان های خندان و شاد به خداوند شبیه ترند !

کمی موسیقی گوش کن ، برقص ، بخند(حتی به زور) ، آنگاه بنشین و نظاره کن آثار شگرف همین حرکات به اصطلاح اجباری را !

فراموش نکن ! همین لحظه را ، اگر گریه کنی یا بخندی ! بالاخره می گذرد ، امتحان کن !

جای تأسف است که ما برای شاد بودن بهانه ای می خواهیم ، ولی برای غمگین بودن نیاز به هیچ بهانه ای نداریم !

شاید این جبر زمانه است ولی بدان که بهشت یعنی ، شادی ، خنده ، سرور و شعف !

با شادی خدا را و ضیافت زندگی را تجلیل می کنیم .

سرور و شادی ، خدای درون فرد است که از اعماق او برخاسته و متجلی می شود !

شادی ، یکی از راه های تقرب به درگاه خداوند است .

ضرر نمی کنی اگر از هم اکنون لبخند زدن را تجربه کنی .

مطمئن باش همیشه یکی هست که عاشق لبخند تو باشه .

شاد باشید و لبخندتان جاویدان .

نوشته شده در چهارشنبه 1390/01/24ساعت 8:21 PM توسط amineh_d| |

خداوندا ٬ برای عزیزانم دعا می کنم که :

در این آخرین لحظات سال ٬ دلشان را چنان در جویبار زلال رحمتت شستشو دهی که
هر کجا تردیدی هست ایمان ٬

هر کجا زخمی هست مرهم ٬

هر کجا نومیدی هست امید ٬

و هر کجا نفرتی هست عشق ٬ جای آن را فراگیرد . آمین

سال نو مبارک

نوشته شده در دوشنبه 1390/01/01ساعت 1:16 AM توسط amineh_d|

[مهربان،زیبا،دوست]

چشم در راه کسی هستم

کوله بارش بر دوش

آفتابش در دست

خنده بر لب،گل به دامن،پیروز

کوله بارش سرشارازعشق،امید

آفتابش نوروز.

با سلامش،شادی

درکلامش،لبخند

ازنفسهایش گل میبارد

با قدمهایش گل میکارد

مهربان،زیبا،دوست

روح هستی با اوست!

قصه ساده ست،معما مشمار

چشم در راه بهارم آری،

چشم در راه بهار...!

نوشته شده در پنجشنبه 1389/12/26ساعت 9:35 PM توسط amineh_d| |

       

      برای آرزوهایی که می میرند 

      سکوتی می کنم سنگین تر از فریاد

نوشته شده در پنجشنبه 1389/12/26ساعت 9:30 PM توسط amineh_d|

پنج وارونه چه معنا دارد ؟

خواهر کوچکم از من پرسید ..

من به او خندیدم !

کمی آزرده و حیرت زده گفت :

روی دیوار و درختان دیدم .

باز هم خندیدم !

گفت دیروز خودم دیدم پسر همسایه ٬

پنج وارونه به مینو می داد

آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید !

بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم ...

بعدها وقتی غم

سقف کوتاه دلت را خم کرد

بی گمان می فهمی

پنج وارونه چه معنا دارد ...!!!

نوشته شده در شنبه 1389/12/21ساعت 10:2 PM توسط amineh_d| |

طفلی به نام شادی ٬دیریست گمشده ست

با چشمهای روشن براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو

هر کس از او نشانی دارد

ما را کند خبر ٬

این هم نشان ما :

یک سو خلیج فارس

سوی دگر خزر

                                                        دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی

نوشته شده در شنبه 1389/12/07ساعت 11:27 PM توسط amineh_d| |

مرد هر روز دیر سرکار حاضر می شد ، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی ؟ جواب می داد : من صبحها یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم ، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !!!
یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید .

مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگردها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود . یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود .

مرد هر زمان نمیتوانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد ، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست . یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند . . .

مرد نشسته بود . دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید . به فکر فرو رفت . . .

باید کاری می کرد . باید خودش را اصلاح می کرد !
ناگهان فکری به ذهنش رسید . او می توانست «بازیگر» خوبي باشد :
از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد ، ولي هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد !
کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد ، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد !
وقتی برای تدریس آماده نبود ، در کلاس راه می رفت ، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت : خوب بچه ها درس جلسه قبل را مرور می کنیم !!!

سفارشهای مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد . تا حالا چند بار مادرش مرده بود ، دوسه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود . . .

حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، 
 مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!

اما او دیگر با خودش «صادق » نیست .
با ديگران هم همينطور!!

او الان یک بازیگر است . همانند بقيه مردم!!!

ديگر در اين دوره «صداقت» به كار نمي آيد .

نوشته شده در چهارشنبه 1389/11/20ساعت 11:59 PM توسط amineh_d| |

                   

تابلوی ضامن آهو اثر استاد فرشچیان:

از زبان استاد فرشچیان: این اثر ادای نذر من است . پیش از خلق این اثر مدتی بود دست راستم حالتی فلج به خود گرفت و از کار افتاد بگونه ای که نمی توانستم انگشتانم را حرکت بدهم . پزشکان حاذق و پرآوازه هم تشخیص دادند که به مرور زمان و فشار زیاد عصب های دستم به شدت آسیب دیده و به راحتی قابل ترمیم نیست و تاکید کردند هرگز نباید قلم به دست بگیرم و نقاشی کنم .  دلم خیلی شکست که دیگر توان خلق اثر و نقاشی را ندارم تا اینکه به ذهنم رسید از امام رئوف و باب الحوائج حضرت رضا علیه السلام درخواست کنم کمکم کنند تا این بیماری علاج شود و همان لحظه نذر کردم که اگر این دستم بهبود یافت ، ماجرای شفاعت و ضمانت آهو را به تصویر کشم .

 شب خواب دیدم تابلو را پیش رویم گذاشته ام و ابزار و قلم هم آماده است ولی دستم مشکل دارد ناراحت بودم که دیگر هرگز نخواهم توانست نقاشی کنم ، درهمان عالم خواب یک چهره مبارک و نورانی به من فرمان داد ، قلم بردار و آنچه می خواهی ترسیم کن .! عرض کردم که دستم مشکل پیدا کرده است و دیگر قادر نیستم ، همان صدای آسمانی فرمود: الان می توانی شروع کن ! من از اینکه توانستم دست به قلم ببرم هیجان زده بیدار شدم و دیدم اثری از بیماری و ناتوانی در دستم نیست و ازهمان لحظه ، خلق تابلو ضامن آهو را آغاز کردم که این هم مثل تابلو عصر عاشورا که برای خلق آن بسیار دل دادم تاثیر فوق العاده ای در بیننده می گذارد .

برای طراحی ضریح مبارک حضرت رضا علیه السلام هم وقت زیادی گذاشتم و بابت آن هیچ دستمزدی هم نگرفتم تا هدیه ناقابلی به آستان مقدس آن بزرگوار باشد استاد فرشچیان که مقیم نیوجرسی امریکا است ، هر سال چند بار برای زیارت حضرت رضا علیه السلام به ایران می آید و به استان مقدسش بسیار دل بسته است .

جا دارد همه ما این جمله زیارت نامه حضرتش را تکرار کنیم که :
" کن لی الی الله شفیعا" . السلام علیک یا ابوالحسن علی بن موسی الرضا ...

نوشته شده در پنجشنبه 1389/11/14ساعت 12:24 PM توسط amineh_d| |

ورود به اتاق : اگر برای ورود به اتاقتان در می زنید ٬ علامت این است که اجازه ی ورود می خواهید . اگر بدون صبر و حوصله وارد می شوید ٬ پس چرا در می زنید ؟

در خیابان : در خیابان ٬ از هر طرف که با همراهتان راه می روید ٬ کیف و بسته تان را به طرف دیگر بدهید که مزاحم او نباشد .

پوشش امانتی : اگر پوششی امانتی را از دیگران به امانت گرفته اید ٬ به آن عطر یا ادوکلن نزنید .

ضربان نبض و عطر : خانم ها عطرها را به زیر گوش ٬ پشت مچ دست (روی نبض) و کمی هم پشت زانوان می زنند . تپش نبض و حرکات قدم ها است که رایحه عطر را پخش می کند . آقایان کافی است که کف دست معطرشان را به صورت و موها بکشند تا خوشبو باشند .

ارزش اشیاء : اگر در مورد لباس یا چیزی که خریداری کرده اید از شما سؤال کردند ٬ سریع قیمت آن را نگویید .

خانم های جوان ـ آقایان پیر : تنها موقعی یک خانم می تواند جای خود را به آقایی تعارف کند یا بسته افتاده از دست آقا را بردارد که خانم جوان و آقا پیر باشد .

ادوکلن فقط برای آقایان : ادوکلن ٬ عطر آقایان است . چه استفاده کنند ٬ چه هدیه بگیرند .

آسانسور : اگر در آسانسور هستید ٬ همیشه متوجه باشید که رویتان باید مقابل در آسانسور باشد ٬ حتی اگر به دیگران پشت می کنید . شاید لازم باشد به آسانسور بیشتر احترام بگذارید ٬ زیرا گفته اند : " زندگی هیچ کس به اندازه ی آسانسور ٬ پر فراز و نشیب نیست" !  

نوشته شده در شنبه 1389/11/02ساعت 1:45 AM توسط amineh_d| |

خدا را شکر سوزی هست و آهی هست و اشکی هست

                        همین که قطره اشکی هست یعنی هستم این شب ها
نوشته شده در شنبه 1389/10/25ساعت 8:6 PM توسط amineh_d|

بود سوزی در آهنگم خدایا

                     تو می دانی که دلتنگم خدایا

                                               دگر تاب پریشانی ندارم

                                                                    نه از آهن نه از سنگم خدایا

نوشته شده در جمعه 1389/10/17ساعت 10:4 PM توسط amineh_d|

Design By : Night Melody